تلویزیون گیمرها

اسپویل!: شرح داستان بازی Uncharted

اسپویل!: شرح داستان بازی Uncharted

Nathan Drake

در سواحل پاناما، شکارچی گنج، نیِتِن “Nate”  دریک (Nolan North) و روزنامه نگار اِلِنا فیشر  (Emily Rose) تابوت کاشف انگلیسی فرَنسیس دِرِیک، جد نِیت، حلقه اش(حلقه ای که در اختیار نِیت است) مختصاتی به همراه داشت که به سمت این مکان اشاره می‌نمودند، را کاوش می‌کردند. به‌جای بدن وی، نِیت و اِلِنا فقط یک دفترچه یاد داشت کوچک پیدا می‌کنند، نِیتِن نمی‌گذارد اِلِنا آن را بخواند. ناوگان کوچکی از دزدان دریایی به کشتی آن‌ها حمله می‌کنند و آتشش می‌زنند، با این کار هر چیزی که از کشف‌شان پیدا کرده بودند به همراه دوربین اِلِنا از بین می‌روند. بعد از اینکه نِیتِن، اِلِنا را به جای امنی می‌رساند، با ویکتور “Sully” سالیوان (Richard McGonagle)، دوست قدیمی نِیتِن و مربی اش، گفتگو‌ای خصوصی می‌کند. بر اساس سرنخ هایی که توسط دفترچه یادداشت فراهم شده بودند، ویکتور نظریه پردازی می‌کند که مرگ دِریک ساختگی بوده است تا کشف کردن El Dorado را مخفی کند، El Dorado، شهری باستانی که گفته شده است تماما از طلا ساخته شده. بخاطر بر دوش داشتن مشکلات بزرگ مالی، سالی، نِیتِن را متقاعد می‌کند که به وی کمک نماید تا شهر را پیدا کنند، بخاطر اینکه نِیتِن می‌ترسید یک گزارش رقیب ها برایشان بسازند، اِلِنا را در بندر قال می‌گذارد.

Elena Fisher

سالی و دِرِیک دنباله ای را به سمت معبدی در آمازون دنبال می‌کنند، جایی که می‌فهمند El Dorado، شهر نیست، بلکه مجسمه ای عظیم از طلا است، مجسمه ای که قرن ها پیش توسط فاتحان اسپانیایی گرفته شده بود. سالی و دِرِیک مسیری به سمت یک آبشار را دنبال می‌کنند، جایی که به کشتی دریایی ای، رها شده بر می‌خورند. گشتن در کابین های کشتی منجر به پیدا کردن صفحه ای گم شده از دفترچه می‌شود، صفحه ای که مکان مجسمه را در مستعمره ای اسپانیایی در جزیره ای اقیانوسی نامعلوم نشان می‌دهد، جایی که ظاهرا تعدادی آلمانی هم در آن کشته شده بودند.

Atoq Navarro

زمانی که نِیت از کشتی بیرون می‌آید، وی و سالی با شکارچی گنج دیگری به نام Gabriel Roman (Simon Templeman) مواجه می‌شوند، کسی که سالی مقدار زیادی پول به وی بدهکار است. رومان، به همراه همکارش، Atoq Navarro (Robin Atkin Downes)، که فردی باستان شناس است، نِیت را مجبور می‌کند که صفحه را به وی دهد و وقتی که سالی تلاش در دخالت کردن دارد، وی را مورد شلیک گلوله قرار می‌دهد. قبل از اینکه بتواند نِیت را به قتل برساند، اَژدری که قبلا به طور اتفاقی توسط نِیت فعال شده است باعث انفجار کشتی می‌شود، انفجار به اندازه کافی حواس گروه را پرت می‌کند تا دِرِیک فرار کند. دِرِیک به پست اِلِنا می‌خورد، کسی که به کمک به دریک برای پیدا کردن مجسمه موافقت می‌کند، و با همدیگه از هواپیمای سالی استفاده می‌کنند تا به سمت مستعمره ی قدیمی سفر کنند.

Victor Sullivan

هواپیما در هوا مورد شلیک قرار می‌گیرد و سقوط می‌کند، با این اتفاق، زمانی که با چتر نجات از هواپیما بیرون می‌آیند، نِیت از اِلِنا جدا می‌شود. نِیت دنباله ی اِلِنا را به قلعه ای قدیمی پیدا می‌کند که توسط دزدان دریایی کنترل می‌شود، به رهبری فردی به نام Eddy Raja (James Sie)، دشمن قدیمی دِرِیک، کسی که دریک را در تله می اندازد و به دِرِیک دستور می‌دهد به وی کمک کند تا گنج را پیدا کند. اِلِنا با جیپی سرقت شده، از راه می‌رسد و نِیت را نجات می‌دهد، ولی نمی‌توانند از دسته مردان Eddy فرار کنند. بعد از مدتی معطل کردن، نِیت موفق می‌شود جیپ را از صخره ای به درون دریاچه ای به پایین بی‌اندازد که دور بندر مستعمره را گرفته است. خسته، زخمی و غم دار مرگه سالی، نِیت تصمیم می‌گیرد که تسلیم شود و به خانه برگردد. آِلِنا قانع اش می‌کند که سر از کار دِرِیک در بیاورد، و هر دو با هم کار می‌کنند تا به خانه ی فاسد شده ی گمرک برسند، جایی که نِیت می‌تواند رد مجسمه را در صومعه ای داخلی بزند. در همان حال که در حال شناسایی کردن است، کشف می‌کنند که رومان هم مجسمه را با کمک سالی به تظاهر مرده پیدا کرده است. در زمان تعقیب، اِلِنا از پل به پایین میفتد و با اکراه دوربینش را رها می‌کند تا نِیت بتواند نجاتش دهد. نِیت متعاقبا به سالی می‌رسد و وی را به خیانت کردن متهم می‌کند، در حالی که سالی می‌گوید او فقط تظاهر به کمک کردن می‌کرده است، اینکه به دلیل وجود دفترچه یادداشت دِرِیک در جیب سینه‌ی پیراهنش از گلوله ی رومان جان سالم به در برده است و زخمی وخیم به جا گذاشته است.

Eddy Raja

سه تایی راهشان را از طریق جنگ با مردان رومان باز می‌کنند، و به اتاقی زیر زمینی می‌رسند، جایی که نیت باور دارد مجسمه دفن شده است. در همان حال، اِدی، در حالی که خیالاتی شده، به رومان هشدار می‌دهد که نیرویی غیر زمینی مردانش را کشته است، حرفی که رومان به عنوان مزخرف رد می‌کند. نِیت اتاق را بررسی می‌کند ولی قبل از آن توسط تله ای بمب گذاری شده در ورودی مخفی از سالی جدا می‌شود. متاسفانه نِیت و اِلِنا، بعد از اینکه تصمیم می‌گیرند بدون سالی به راهشان ادامه دهند، مجسمه را نه، بلکه جسد دِرِیک را پیدا می‌کنند، جسدی که با ناراحتی حلقه را با وی رها می‌کند (در این باور که وی هیچوقت مجسمه را پیدا نکرده است.) گروهی از موجودات شبیه به زامبی نِیت و همراهانش و همین‌طور اِدی و محافظش را مورد ازدحام قرار می‌دهند. در هرج و مرجی که به دنبال می‌آید، اِدی و فردش کشته می‌شوند. نِیت و اِلِنا راهشان را به سمت پایگاه زیر دریایی نازی ای که در جزیره ساخته شده است، پیدا می‌کنند. دنبال راهی برای خروج می‌گردند، نِیت نامه ای نوشته شده توسط دِرِیک پیدا می‌کند که در آن حقیقت را افشا کرده است: El Dorado توسط نفرینی محافظت می‌شود که هم استعمارگران اسپانیایی و هم سربازان آلمانی را تبدیل به هیولا ها کرده است. دِرِیک به دنبال نابودی اش بوده است، ولی موجودات قبل از اینکه بتواند این کار را انجام دهند وی را به قتل می‌رسانند، عکسی نیز نشان می‌دهد که جسد دِرِیک قبل از اینکه توسط آلمانی ها جا به جا شود جلوی مجسمه بوده است.

Gabriel Roman

در همان حال، اِلِنا توسط رومان دزدیده می‌شود، نِیت باری دیگر با سالی همراه می‌شود و به دنبال وی به سمت مجسمه می‌رود. ترغیب شده توسط ناوارو، رومان طاق دفن شده ی مجسمه را باز می‌کند، خودش را در معرض ویروس هایی در هوا قرار می‌دهد. شروع به تغییر پیدا کردن می‌کند، ناوارو با تفنگ وی را زمین گیر می‌کند و به مردانش دستور می‌دهد مجسه را امن کنند تا وی بتواند ویروس را به بالاترین پیشنهاد در بازار سیاه بفروشد. نِیت به محموله ی ویژه ای که گنج را حمل می‌کند و به هلیکوپتر حمل و نقل وصل شده، می‌پرد. در همان حال اِلِنای اسیر شده خلبان را به قتل می‌رساند، با اینکار هلیپوکتر روی کشتی بار ناوارو سقوط می‌کند. نِیت مزدوران باقی مانده را به قتل می‌رساند و تلاش می‌کند اِلِنا را نجات دهد و مورد حمله‌ی ناوارو قرار می‌گیرد. بعد از جنگی اولیه، نِیت، اِلِنا را از هلیکوپتر بیرون می‌آورد و هلیکوپتر را به همراه ناوارو که پایش در طناب متصل به محموله گیر کرده است به همراه مجسمه همراهش به سمت دریا هدایت می‌کند.

لحظاتی بعد، سالی با قایق موتوری ای از راه می‌رسد که پر شده از ثروت دزدان دریایی است. آِلِنا، نِیت را با برگرداندن حلقه ی خانوادگی اش غافلگیر می‌کند و وی را مجبور به قول دادن می‌کند داستانی را که از دست داده است را برای وی تعریف کند. در همان حال که سالی قایق را به سمت نور خورشید می‌راند، هر دو می‌پذیرند.

لينک کوتاه به مطلب:
تصویر پروفایل امید سعیدی
موفقیت مانند مبارزه با یک زامبی است. وقتی که خسته شدید، دست از مبارزه نمی کشید، بلکه هنگامی می توانید استراحت کنید که زامبی را از پای درآورده باشید.

پاسخی ارسال کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.فیلد های مورد نیاز علامت گذاری شده اند *

شما می‌توانید از تگ های HTMLنیز استفاده کنید. تگ ها و ویژگی ها: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

*

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.

X( =)) ;;) ;) :| :x :P :D :> :-O :-? :-/ :-* :)) :) :(( :( /:)

رمز عبور گم شده